|
تفاوت
یه روز دوستی از عشق پرسید:
فرق ما دو تا چیه؟ عشق گفت:تو با یه سلام شروع می شی ولی من با یه نگاه عشق از دوستی پرسید: حالا از نظر تو فرق ما دو تا چیه؟ دوستی گفت:من با یه دروغ تموم می شم و تو با مرگ.
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد 1385 و ساعت 21:31 توسط donya | حـرف ها دارم
حـرف ها دارم با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم و زمان را با صدایت می گشایی چه ترا دردی است کز نهان خلوت خود می زنی آوا و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟ در کجا هستی نهان ای مرغ! زیر تور سبزه های تر یا درون شاخه های شوق؟ می پری از روی چشم سبز یک مرداب یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟ هر کجا هستی "بگو با من" روی جاده نقش پایی نیست از دشمن آفـتـابـی شو رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر شن صحرا. آفتابی شو موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385 و ساعت 17:52 توسط donya | اگر تركم كني(عشقولانه)
اگر تركم كني(عشقولانه) اگر تركم كني در اين روز تابستاني احتمالا خورشيد را نيز با خود خواهي برد و تمامي پرندگان را كه در آسمان تابستان پرواز مي كردند هنگاميكه عشقمان تازه بود و دل هايمان شاد وقتي روز جوان بود و شب طولاني ماه براي اواز پرنده شب از حركت مي ايستاد اگر تركم كني اگر تركم كني اگر تركم كني اما اگر بماني روزي برايت خواهم ساخت كه مانند آن روزي نبوده و هرگز نخواهد بود بر خورشيد قايق خواهيم راند سوار بر باران خواهيم شد با درختان سخن خواهيم گفت و باد را خواهيم پرستيد آنگاه اگر تركم كني درك خواهم كرد تنها به اندازه پر كردن دستم برايم عشق باقي گذار ........................ موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385 و ساعت 12:19 توسط donya | عشق با چه عيني است؟
سلام دوستان خوبم اميد آن را دارم كه احوال همگي خوب باشه. وقت گرانبهاست ولي حقيقت گرانبهاتر است. اول از همه چيز معذرت مي خوام كه نتونستم به اونايي كه بهم نظر دادن سر بزنم . دوم هم اينكه امتحان داشتم نتونستم مطلب بزنم . سوم هم اينكه مي بينم بعضي از دوستان هم مثل من مطلب نزدن. عشق با چه عيني است؟ گريه ام گرفته است از مرام روزگار گشتم و نيافتم ردپايي از بهار عشق من بزرگ بود رنگ پيكرانگي حال مانده زان همه نفرتي به يادگار ساعت يك شب است من نشستم هنوز رو به روي فكر تو روبه روي يك قطار خواستم كه عشق را در تو جستجو كنم حيف اشتباه بود ..... و عشق را چه كار؟ تو به راه خود برو با نگاه كوچكت تو بمان و اين همه صيد در شاهوار حيف پر گشودنم حيف بال هاي من ذره اي هوا نداشت اسمان آن ديار دوست داشتم تو را صادقانه بي دريغ تو ولي .... توولي پر از غبار زود باش هر چه زود پاسخ مرا بده عشق با چه عيني است؟ چهره نقابدار هر طرف كه مي روم جز شبي سياه نيست يك دروغ.... يك كلاغ.... قيل وقال....قارقار كاش مي شناختي قدر سيب سرخ را آه خسته ام چه از سكه هاي بي عيار مي روم كه ميروم جاي من در اوجهاست ماه من نشسته است منتظر سر قرار.... از طرف شراب دو ساله موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 19:2 توسط donya | منه مجنون دئمه
سلام بچه ها اميد آن را دارم كه حال همگي خوب باشه اين دفه مي خوام يه شعر تركي بنويسم البته با زبان مادري خودم اين شعري كه مي خوام بنويسم از كتاب (اوزديليمده سوزيازاندا ) هستش البته يه كتاب تركي هست كه خود اون كتاب برا من پر از خاطره هست. منه مجنون دئمه منه مجنون دئمه ليلاني پريشان گورورم سئوگي درد ايله يانان دلبري حيران گورورم منه فرهاد دئمه گل داغلاما شيرين اوره گين چونكي فرهادميزين درديني هجران گورورم منه وامق دئمه عذرا اوره گي قانه دمنر ساخلا عنوانيمي عاشيق لري نالان گورورم منه واله دئمه بولبول گوله شيدا دي گولوم بو چمنزاريده من سئوگيني سلطان گورورم منه عاشيق دئمه گل داغلاما سئودا اوره گين بو يانان كونلومه من سئوگيني درمان گورورم آيريليق يوللارينين دونگه لرينين نه دئيم كي بو يولدا هله چوخ گوزلري گريان گوورم (شاد باشيد ) موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385 و ساعت 17:47 توسط donya | مهرورزان...
تا خود را از هر جهت شايسته و كامل نديده اي قضاوت نكن.(پوشكين) مهرورزان... عشق همان شبكه در هم تنيده اي ست كه هستي نام گرفته است.و اين بدان معناست كه هر چه كه بايد هست باشد نمي تواند جز عشق باشد.در پس هر نوساني در زندگي منظوري از عشق نهفته است. و كل هستي منتظر حركت مبتكرانه ماست. تا به وسيله بودنمان روي پرده نقاشي حيات تنها شيفتگي ما را به نمايش بگذارد. تا شايد گل شناخت كه در پيام واژه هاي مهر نهفته است براي وصال آدمي شكوفا گردد. و در اين ميان بين فاصله ها راه مي رود. اگر حكايت آمدنش را در جاده خيالي خام خلاصه كند.و دل و جان به آواي سنگ ها سپرده است.اگر زبانش قلمي از جوهر كينه نوشيده باشد آري اين زمان درعزاي كوچ سادگي بايد گريست همان مهربان ترين عنصر وجود كه حتي اندوه پشت خنده را نيز باور داشت و در يخدان غربت سراغ مشعل عشق را از آدم برفي ها مي گرفت . تا سايد عبور كند بي دغدغه از تاريكي شريان هاي روزمره. اين زمان به روي قالي گذشته با پاهاي خسته دائما قدم مي زنيم و خسرت فردا را اين دست آن دست مي كنيم تا در تاريخچه دم وبازدم تنفس را معنا كنيم. گروهي از ما حتي فتح معنوي ديگران را در انبار چراها پنهان مي كنند تا شايد خودشان را پشت ويترين وجود با ظواهر مصنوعي به نمايش گذارند.تا به كي خود را ز روي عادت ها؟آيا اين همان خودي نيست كه زير پيراهن تنهايي از بي مهري مي گريد؟ تا از نگاه هيچ زده مردم در امان بماند؟ بيا سفر از عشق آغاز كنيم. بيا قامت سايه هايمان را كه در مه ترديد گم شده اند پيدا كنيم از ما باش و در خاك دياري كه حتي دستان همديگر را گم كرده اند. و چشم ها همديگر را مي سايند با لبخند آشتي كنيم يا لااقل نام باران باشيم از براي لب هاي خشكيده... ما همگي مي دانيم فرصت هيچ گاه عشق را نشناخت چرا كه هميشه از دل آغاز هجرت نمود. و حالا ما مي گوييم زمان چه بي رحم است .. در حالي كه سفر ما كوتاه است اي كاش فاصله ها مان آن قدر زياد نبود ... كه دايما حضور داغمان در ميعادگاه وصل همچنان منتظر تولد محبت ها بماند. از ما باش و پنجره پلك را به سوي جشن رهايي قاصدك ها باز كن آن ها كه براي خود هيچ آرزويي ندارد. و شقايق را به كنار انتظاري تو خالي ببين كه همچنان باز هم صبوري مي كند حتي دقايق هاي پير و سالخورده زمان پشت ساعت هاي زنگ زده بي احساس ما را آگاه مي كند كه بيدار باشيم و در مسير جريان باد خوابمان نبرد آري از ما باش و رسم قديمي پنجره ها را كه عاشقان منتظر به وسعت تاريخ پشت آن نشسته اند ببين و بگشا اين بار پنجره را سوي دلي . موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385 و ساعت 20:50 توسط donya | با عشق زندگي كن ... از همين لخظه
با عشق زندگي كن ... از همين لخظه متوقف نشو حركت كن... جاري شو... تو براي تغيير آفريده شده اي پس از تغيير و دگرگوني هراسي نداشته باش . در تو روخ خدا جريان دارد و درون تو بي نهايتي نهفته است . خودت را بشناس تا خدا را بهتر بشناسي. عشق الهي در تو جريان دارد آن را درياب و در لحظه لحظه زندگي ات از آن بهره مند شو. بدان كه تو ليا قتش را داري عاشق باش . عاشقي پاك . و عشق را آگاهانه انتخاب كن. عشق وجودت را همواره قدرتمندتر از گذشته بدان چون جزيي از خدا در درون توست . وابسته اين دنيا نباش. خود را رها كن از هر آن چه تو را از عشق دور مي سازد . قدر خود را بهتر بدان. ماموريتي الهي بر دوش تو سپرده شده است. آن را فراموش نكن. و همواره مطمئن باش بزرگ ترين حامي و پشتيبان را داري پس به ماموريت خويش فكر كن و با عشق قدم در راه زندگي بگذار. بگذار همه چيز از نو شرزع شود . متولد شو. اين بار با چشمي بينا به دنيا بنگر و عشق درونت را درياب . بدان تو براي كامل شدن به اين دنيا آمده اي. پس با عشق زندگي كن ... از همين لحظه... موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385 و ساعت 22:22 توسط donya | هيچ چيز جز قلبم
در جاده زندگي هر تقاطعي فرصتي است براي تصميم گيري (الينگتن) هيچ چيز جز قلبم به خورشيد گفتم گرمي ات را به من بده تا به تو بدهم گفت دستانش گرماي مرا دارند. به آسمان گفتم پاكي ات را به من بده . گفت چشمانش پاكي مرا دارند . از دشت سبزي زندگي اش را خواستم گفت زندگيت سبز تر از اوست . از دريا بزركي و آرامش را خواستم گفت قلبت به اندازه اقيانوس است و آرامشت نيز. از ماه تابندگي صورتش را خواستم گفت وقتي نگاهش مي كنم خجل مي شوم . به فكر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت چشمان پاكت سبزي زندگي ات بزرگي و آرامش قلبت و صورت ماهت هيچ ندارم كه به تو هديه كنم جز.... اين ... بگير نترس مي تپيد براي تو و من چيزي ندارم جز قلبم ..
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385 و ساعت 21:43 توسط donya | بهار (نزدیکای عید)
پنجره ها به سوی بهار گشوده شده هوا از عطر شکوفه و سبزه سیراب آواز قناریهای عاشق را میشنوی؟ نم نم باران بهاری بوی نم خاک هو ا را عطر آگین کرده است زندگی با تکاپوی بیشتری تداوم پیدا میکند هیاهوی زندگی گویی آسمان و زمین را هم به وجد آورده عشق را میشود در نگاهها دید سلام های عاشقانه را به همراه پیام های دلنشین عشق میشود شنید کسی را که زمزمه دلتنگی میکند میشود با بوسه محبت دهانش را بست قناریهای در قفس نیز دل تو دشون نیست پرستوها به خانه باز گشته اند دیگر گلایه ای نیست در چهر های معصوم کودکان میتوان به وضوح شادی را لمس کرد آواز قناریهای عاشق را میشنوی؟ توبا بهار مهمان قلبم خواهی شد و من برای تو ترانه از عشق خواهم سرود و این زیباترین بهار عشقمان خواهد بود
موضوع : | *| نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384 و ساعت 11:51 توسط donya |
برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش. (راستی بچه ها اصلا ما که داریم همش در مورد عشق می نویسیم یعنی چی؟ اصلا عشق یعنی چی؟ موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 18:38 توسط donya | بهار
بهار را باور کن.... باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است باز کن پنجره ها را ای دوست! هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست توی تاریکی شبهای بلند سیلی سرما با تاک چه کرد؟ با سر و سینه گلهای سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد! خاک جان یافته است! تو چرا سنگ شدی؟ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره ها را ................وبهاران را باور کن! (فریدون مشیری) موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384 و ساعت 18:42 توسط donya | دلتنگی
می توان رفت در آن ستاره های چشم او می توان نیست شد و هیچ ندید ، جز دو نقطۀ سیاه می توان خود را دید ، لحظه ای غربت خود را حس کرد و در آن مرز غریبانه چه شیرین جان داد از غم عشق چه می باید کرد ، من نمی دانم هیچ تو بگو ، تشنه ام ، تشنه ترین تشنه ها از عطشی می سوزم ، تو بگو من نمی دانم هیچ از غم عشق چه می باید کرد... موضوع : | *| نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384 و ساعت 17:6 توسط donya | تقدیم به امام حسین(ع)
سلام به همه دوستان این روزهای عزادار را به همه تسلیت می گم انشا الله حاجت همه قبول شود از خدا می خوام حاجت منم بر آورده کنه
همیشه یه یاد تو می افتم ٬تو که هزار بهار را در یک نیم روز سرودی و در ی دیگر به سوی خدا گشودی.تو قشنگتری یا بهار؟جواب این سوال را از فرشته ها می خواهم .نزدیکترین فرشته به زمین ٬ نگاهم می کند و تو را نشانم می دهد و هفتاد و دو شقایق سر بلند را که تمام دنیا وکائنات راخوشبو کرده اند. تو از بیدار شدن یک شکوفه و از عطر پر تغا لهاو سیب ها قشنگتری.تو گرامی تر از صدای عاشقانی و اگر حرف بزنی همه ی اشیا عشق را خواهند چشید. ای بهترین عاشقی که خدا افریده !ای سپید ترین شعری که درباره ی خدا سروده شده !ای سرخترین معنای فلق !ان جماعتی که با شمشیرهای خواب الود با تو پیکار کردند٬ روسیاهی خود را اشکار ساختند. ای لب تشنه تر از کویر ٬کاش می توانستم همه ی رودها و دریاها را در کا سه ای بریزم و به تو تقدیم کنم.هنوز هیچکس نتوانسته است مثل تو عشق را معنا کند.عشق در ان ظهر تشنه ی تاریک٬کودک شش ما هه ای بود که تو بر دست گرفتی. عشق٬ جوان برومند هجده سا له ای بود که نا گهان صد ها گل سرخ از بدنش رویید.عشق٬دست های پر توان و مهربان برادر رشیدت بود که خونین و عطشان در سا حل فرات افتاد.عشق خیمه هایی سبز بود که سوخت. عشق...عشق...عشق...تا تو هستی من ازعشق چه می توانم بگویم؟ دوباره بهار را به یاد می اورم٬ گل های او قشنگتر از شقایق های تو نیستند ٬این را پرستو هایی که از سفر امده اند ٬به من می گویند. فرا رسیدن ایام سوگواری امام حسین (ع) و یاران وفادار او ٬بر تمام دوستدارانش تسلیت باد.
موضوع : | *| نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1384 و ساعت 13:46 توسط donya | خسته ام
خسته ام ..... خسته از جستجو كردن، خسته از فراموش كردن بودنم ، فراموش كردن هستي ام... خسته از دويدن براي رسيدن ، براي رسيدن به هيچ ! موضوع : | *| نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 19:5 توسط donya | نمی گم
نمي گم خطا نكردم من كه ادعا نكردم موضوع : | *| نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 18:48 توسط donya | فرصتی نیست
قاصدک ها راست می گویند وقتی باد این صحرا نورد معذور می وزد ما فرصتی نداریم همین فردا شاید با یک اشاره باد قاصدکانه پراکنده شویم همین فردا ساعت هایمان زنگ میزنند و ثانیه ها در غبار فرسوده می شوند قاصدک ها راست می گویند "فرصتی نداریم" موضوع : | *| نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1384 و ساعت 14:44 توسط donya | باران
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 20:37 توسط donya | دلتنگی
دل من دیر زمانی ست که می پندارد دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز/ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد دل این ساقه نازک را دانسته ندانسته بیازارد.... ( فریدون)کوهی است به نام "محبت"و از آن کوه رودی می گذرد به نام "صفا"و در آن رود جویباری می رود به نام "وفا"و همه با هم به آبگیری می ریزند به نام "وداع"موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 20:24 توسط donya | مرد از ديدگاه شيمي
اين عنصر اكثرا در طبيعت به صورت آزاد و علاف يافت ميشود! ارزان بودن اين عنصر به درصد فراواني زياد آن برميگردد.اين عنصر گاهي به صورت يك تركيب با ماده اي چون سولفيد حسادت و سولفات روي (از نوع سنگ پاي يافت شده در معادن قزوين) در خيابان يافت مي گردد.اين عنصر به علت واكنش پذيري زياد همواره بايد زير نظر نگهداري شود . براي تهيه اين عنصر بايد واكنشهاي شيميايي پيچيده اي را متحمل شد ! ابتدا مقداري اكسيد اسكناس و نيترات زوريم شش ظرفيتي را در مقداري سنگ پاي قزوين حل كرده و پس از مدتي گاز ادعا و سولفور قپي از آن متصاعد ميشود در نتيجه به صورت رسوب روي ديواره ي سنگ پا باقي ميماند . البته از دمپايي و وردنه هم ميتوان به عنوان كاتاليزور استفاده كرد. بعضي از انواع اين عنصر بسيار زشت و بدتركيب بوده و ميل شديدي براي تركيب شدن با نيترات ژل و سولفونات روغن كله پاچه دارند كه پس از واكنش با اين مواد نسبتا قابل تحمل ميشوند. نوعي ديگر از اين عنصر به علت اندكي ته چهره و آب اسكنيژه پيوند محكمي با خورده شيشه ميدهد و داراي خاصيت موزيگري و همسر آزاري شديدي هستند كه براي خالص كردن اين عنصر كافي ست كه آن را در يك سيستم سر بسته مثل آشپزخانه قرار داد و با استات قابلمه مخلوط نمود .
موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 20:18 توسط donya | دلتنگی
آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي پيرترين فرد دنياست. موضوع : | *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384 و ساعت 20:10 توسط donya | هستی
عید غدیر خم را به همه هموطنان تبریک میگم و به همه ی دوستان آرزوی موفقیت دارم. و آرزوی عمری طولانی برای شما عزیزان دارم. موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 20:45 توسط donya | گل سرخ
تقدیم به خوانندگان این وبلاگ
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 13:28 توسط donya | هستی
تا ابديت جاري - Immortality
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 1:8 توسط donya | هستی
با هم بخنديم يك روزي غضنفر از ساختمان ده طبقه مي افته پايين همه جمع مي شن دورش مي پرسند چي شده؟ ميگه والله منم تازه رسيدم.. غضنفر تو دستشويي مي ميره روحش تو هواكش گير مي كنه غضنفر ميره شكار خرگوش صداي هويج درمياره غضنفر مي افته تو جزيره آدم خورا آدم خورا مي گيرنش رييسشون ميگه اين رو پوستشو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم غضنفر هم يه چاقو ور ميداره مگذاره رو شكمش ميگه جلو نيايد وگر قايقتونو سوراخ ميكنم
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 0:27 توسط donya | دنیا
باران
و آسمان اگر باريد حرفي نيست گله اي نيست بگذار ببارد بگذار جلوي ديدگان خورشيد طلايي پوش را بگيرد بگذار سدي براي عبور عشق از كوچه ي ابرها باشد باران عاشقت هستم بر من ببار بر من ببار آنچه از دل كوچكت جاري مي گردد فقط بگذار باران ببار اي كاش مي شد كمي آسمان بگريد اگر آسمان ببارد.............. موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384 و ساعت 0:17 توسط donya | هستی
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 21:5 توسط donya | دنیا
سلام بچه ها یکی ا ز دوستان زحمت کشیدن یه مطلبی فرستاده شما هم بخونین عشق ناگهان وناخواسته شعله ميکشد و دوست داشتن از شناختن وخواستن سرچشمه می گيرد . نوشته شده توسط همسفر www.saeed2020.blogfa.com
موضوع : | *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1384 و ساعت 11:50 توسط donya | ای ثامن غربت نشین...
این رضا کیست که عالم همه خشنود از اوست این رضا کیست که بر درد دل خلق دوا است
| ||||||